محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

209

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سنگ به دو زد و رها كرد تا به جمرهء ميانه رسيد آنجا نيز هفت سنگ بزد و رها كرد و به نزديك جمرهء بزرگ به دو رسيد و هفت سنگ بزد آنگاه قوچ را به قربانگاه منى برد و سر بريد . به خدايى كه جان ابن عباس به فرمان اوست در آغاز اسلام سر خشكيدهء قوچ با دو شاخ آن بر ناودان كعبه آويخته بود . و هم از ابن عباس روايت كرده‌اند كه گفت : « وقتى ابراهيم به انجام مناسك رفت ميان صفا و مروه شيطان به دو رسيد و با او مسابقه داد كه از شيطان پيشى گرفت آنگاه جبرئيل او را به نزديك جمرهء عقبه برد و شيطان بيامد و ابراهيم هفت سنگ به دو زد تا برفت و باز نزديك جمرهء ميانه بيامد و هفت سنگ به دو زد تا برفت آنگاه اسماعيل را به پيشانى در افكند و پيراهنى سفيد به تن داشت گفت : « پدر جامه اى جز اين ندارم كه كفنم كنى آن را بكن كه كفنم شود . » و ابراهيم بنگريست و ديد كه قوچى ميانسال و سپيد و شاخدار آنجا بود . ابن عباس گويد و ما پيوسته به طلب چنين قوچها بوديم . عبيد بن عمير گويد : محل قربان در مقام ابراهيم بود و مجاهد گويد در منى بود ، ابن عباس گويد : قوچى كه ابراهيم سر بريد همان قوچ بود كه پسر آدم قربان كرد و از او پذيرفته شد . سعيد بن جبير گويد : قوچى كه ابراهيم سر بريد چهل سال در بهشت چريده بود و قوچى تيره رنگ بود و پشم سرخ داشت ، و هم از ابن عباس روايت كرده‌اند كه ذبيحهء اسماعيل بز كوهى بود . از حسن روايت كرده‌اند كه فداى اسماعيل يك بز بود كه از ثبير فرود آمد و اينكه خدا عز و جل ذبيحهء او را بزرگ خوانده خاص او نيست و هر چه بر دين وى ذبح شود بزرگ باشد و اين تا به روز رستاخيز سنت شد و دانند كه ذبيحه از مرگ بد جلوگيرى مىكند ، پس اى بندگان خدا قربان كنيد . و امية بن ابى الصلت را دربارهء سبب فرمان خداى به قربان كردن ابراهيم